persianweblog persianblog
Farnud

لمپنیسم و فرهنگ رایج آن در جامعه

معمولن دوست دارد زور بگوید ، باج بگیرد، پرخاشگر است، توهین می کند ، دعوا و نبردهای خیابانی را جستجو می کند و در همان حال جوانمردی را نمی شناسد (یا الزاما نمی شناسد) و ممکن است با نامردی تمام آسیب بزند. آزار دیگران برایش لذت بخش و راضی کننده است. نتیجه ی زحمت دیگران را سود می برد و ...

در مورد فردی "لمپن" چیزهای بیشتر و تعاریف دقیقتری می توان آورد. آنها نیز چون دیگر آدمها متفاوت بوده و در جوامع مختلف جایگاه و رفتار متفاوتی دارند. فرهنگ لمپنیسم یا لمپنی و یا آنچه در زبان فارسی بیشتر با لاتی/جاهلی/گردنکشی و باجخواری از گذشته و بویژه از دوره قاجار رواج پیدا کرده ، در فرهنگ و جامعه ی ما ریشه ی گسترده ای دارد. چنانچه بیشتر مدارس پسرانه به شکل کاملا آشکار و غالبی این فرهنگ را رواج می دهند و بسیاری از شهروندان محترم در کودکی و نوجوانی در آموزشگاهها از الگوهای رفتاری لمپنی پیروی کرده اند. همین گونه است جو ورزشگاههای ما بویژه در فوتبال[Hooliganism]. طبعا بسته به رشته تحصیلی و مکان جغرافیایی آموزشگاه ، فضای این لمپنیسم متفاوت است. بزن بهادری و کتک کاری برای بیشتر پسرها و نوجوانان دانش آموز یک ارزش بوده و کم نیستند لشکر کشی های محله به محله و نزاع های جمعی و همه اینها گاه چنان حطرناک که با وجود خطر مجازات اعدام ، بارها منجر به مرگ جوانها شده اند. نگاهی بیندازید به دیدگاههایی که مردم از خود در اینترنت و در برابر "دگراندیشان" از خود به جای می گذارند، سراسر لمپن مآب، چرا که این مخفی ماندن و شناخته نشدن به هر ناتوان و ضعیفی این امکان را می دهد که با هرزه درایی و اهانت احساس بزرگی و گردنکشی کند.

اما این واژه از کجا می آید؟  Lumpenproletariat واژه ی آلمانی است که در قرن 19 کارل مارکس و فریدریش انگلس درست کردند و برای آن گروه از "مفت خوران بی سروپا و جیزه خواران سرمایه داران که کاری جز آزار زحمت کشان ندارند و ابزار دست قدرتمندان در سرکوب کم توانها قرار گرفته یا تنها چون انگل سربار جامعه هستند" به کار بردند. این واژه ها کم و بیش شبیه به جمله های این دو در توصیف این گروه بود. واژه ی Lump در آلمانی به فرد بی سروپا و بی عاری گفته شده که با وجود نیازمندی هیچ تلاشی برای معاش نکرده و از دیگران و دسترنج آنها سود می برد.

متاسفانه در جامعه ی ما - از جنبه های گوناگون و در ارتباط با بسیاری از امور - این مشکل بزرگ فرهنگی ریشه دوانده و به آسانی نمی توان با آن پیکار کرد.

مثلا نمی توان تفاوتی در نحوه ی بیان آن جاهل سرگذر با آن مداح اهل بیت که در روزهای 9 و 10 محرم بسیار فعال است یا آن مغازه دار میلیاردر و یا حتا گاهی فلان افسر پلیس در فلان کشور که دارد آدم را ارشاد (بخوانید تهدید!) می کند ، نیست.

 انگار همه چیز یک جورهایی بر می گردد به نظام ارزش گذاری در جامعه و بهایی که ما به هر فرهنگ گسترده می دهیم : اینکه می خواهیم آدمهایی فرهیخته داشته باشیم یا بزن بهادرانی که چون غرب وحشی می توانند خوب بزنند و بکشند و نا امن کنند. 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٧ بهمن ،۱۳٩٠ - Farnud

لاتین، نگارش بهتر براى زبان پارسى

Aya Fonte Latin baraye negareshe zabane Parsi/Farsi/Parcy behtar, assantar va pasandidetar ast ? Dar gofteman bishtar be vijegihaye in degargunye bozorg mipardazim.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۳ دی ،۱۳٩٠ - Farnud

دلسرد کردن افراد با انگیزه، اما نه چندان جوان

ایران جمعیتی جوان دارد. همه این را می دانیم.نیمی از این ملت پس از انقلاب به این جهان پا گذاشته! کمتر ملتی در جهان چنین جوان است. این جوانی پیامدهای نیک و بد خود را دارد. از پیامدهای اقتصادی و اجتماعی اش که بگذریم، فرهنگی نیز کارکرد ویژه ی خودش را دارد. یکی از آنها - که البته همراه و مخلوط با یک خمودگی و منفی بافی و بی انگیزگی تاریخی احتمالا برآمده از بیش از یک سده حاکمیت خانواده ی نادان و تنبل قاجار بوده است - جدی نگرفتن فعالیتهای اجتماعی و امکان رشد و افزایش آگاهی و مهارتها ، یادگیری نو آوری ها و فراگیری دانش در سنین میانسالی و حتا در آستانه ی سالخوردگی است. به این معنی که اگر کسی پس از 40 یا 50 سالگی تصمیم  بگیرد به مثلا ادامه دانش آموختن ، دانشگاه رفتن، کارشناسی ارشد، دکترا یا تخصص گرفتن و یا آموختن زبانی نو ، همه بسیج می شوند که با گفته ها پند ها ی به ظاهر دلسوزانه او را دلسرد کنند و از این "فکر مسخره" پشیمانش کنند. این در حالیست که ما در فرهنگمان سخن " ز گهواره تا گور دانش بجوی " را داریم. باید پرسید این همه نا امیدی از پیشرفت چرا؟ آن هم در میان ملتی که شیفته ی "مدرک" و "پرستیژ" و "ادامه تحصیل" است! پس چرا این خواسته ی قلبی را به آنها که دیگر شناسنامه ای چندان جوان نیستند، روا نمی داریم؟ چرا باید مدام "سن و سال" را به رخ این افراد با انگیزه و پر انرژی بکشیم؟

کسانی که مرا بهتر می شناسند، یا حتا آنها که مرا خیلی خوب نمی شناسند!، شاید از من شنیده اند که یکی از نزدیکان من - مهم نیست چه کسی - تا آستانه سن 88 سالگی، یعنی هم اکنون، دارد با انرژی و کامیابی و محبوبیت در شغل خود به کار فعال ادامه می دهد. این موقعیت را مدیون آنست که در 50 سالگی زبانی فرنگی را فرا گرفت و در فرنگ کارشناسی ارشد و دکترایش را گرفت. آن زمان برخی بسیار تلاش کردند او را برای "سن و سالش" منصرف کنند که : " ای بابا ! ... حوصله داری ها !" و خوشبختانه به حرف این دانایان همیشه "بهتر دان" با انبانی پر از پند های رایگان گوش نکرد. امیدوارم اگر شما به فردی برخوردید که می خواهد با تلاش به چیزی برسد که جایگاه او را در زندگی بهبود ببخشد، دلسردش نکنید.

در کشورهای اروپایی و تا حدی آمریکای شمالی به دلیل بالا بودن سن متوسط جمعیت این ویژگی خیلی کمتر است و اگر کسی حتا در 60 سالگی بخواهد تخصص بگیرد، به جای انتقاد بیشتر تحسین و تشویق می شود.  

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٤ دی ،۱۳٩٠ - Farnud

مرز آگاهی بخشی/اطلاع رسانی در رسانه های دیداری(اینترنت و تلویزیون)

خط سرخ کجاست ؟ تا کجا می توان نشان داد؟ چه را می توان نشان داد؟ اصلن باید نشان داد یا نه ؟ باید سانسور کرد ؟ باید هشدار داد و سپس نشان داد؟ یا باید با شرط سنی نشان داد؟

و در اینترنت : بسیاری از ما برای آگاهی دادن به یکدیگر و یا برای اینکه صرفن چیز جالبی را به هم نشان دهیم- هر چند این چیزها گاهی تکان دهنده و ناراحت کننده باشند - برای هم نامه های الکترونیکی را می فرستیم که گاهی فیلمهای واقعی و گاهی نیز جعلی دارند ... برخی از این رخداد های تکان دهنده  را باید بدانیم - دست کم باور من بر اینست - که اگر فاجعه ای در جایی رخ داده ، بتوانیم با چنین رویدادهایی در آینده روبرو شویم و این رویارویی پیشگیرانه باشد ، و نه فقط برای ازضای حس کنجکاوی مانند آنها که معتاد به خواندن صفحه حوادث هستند.

چند روز پیش دوستی که اتفاقن همواره نامه های جدی و تفکر برانگیز "فوروارد" می کند، چیزی فرستاد - با هشدار - که پس از دیدن آن تا روز بعدش بارها و به شدت گریه کردم ( و من بسیار به ندرت گریه می کنم) و تا چندین روز تصاویرش پیش چشمانم بود و فکرش در سرم .... پدری در کرمانشاه که محکوم به حبس ابد بود و برای عروسی دخترش مرخصی از زندان دریافت کرده بود - فردی که برای قاچاق اسلحه محکوم به حبس ابد بوده و آنوقت مرخصی از زندان !!!؟؟؟ - و هر سه دخترش را ( 7 ، 12 و 19 ساله) برای (به بهانه)گردش  به بیرون شهر برد و با خونسردی ، در حالیکه دختر بزرگ از همه جا بی خبر داشت برای یادگاری با تلفن همراهش فیلم می گرفت ، هر سه فرزندش را برابر دوربین کشت ... درست به مانند یک اعدام ، اما از پیش اعلام نشده ... تا پایان عمر این صحنه و ثانیه های پایانی زندگی این کودکان را فراموش نخواهم کرد و دیدن این فیلم برای من اشتباه بسیار بزرگی بود .... زخمی برای همیشه در روان من به جا ماند.  

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٢ آبان ،۱۳٩٠ - Farnud

کیفر مرگ (مجازات اعدام)

در جهانی که بیش از 200 کشور رسمی و مستقل دارد ، قدیمی ترین و سنگین ترین مجازات تاریخ در 75% این کشورها - دست کم به شیوه ی قانونی و سیستماتیکش - برداشته شده ، "ور افتاده" ! و دیگر اجرا نمی شود. تنها 52 کشور جهان همچنان این کیفر را به اجرا می گدارند که 4 کشور پیشتاز هستند.

ده ها سال است که گفتمان ها و جدالها و مبارزات زیادی بر سر بود یا نبود این قانون در کشورهای مختلف وجود داشته. در میان افرادی که با اطمینان از درستی یا نادرستی آن دم می زنند ، عده ی زیادی نیز باور مشخصی ندارند و این کیفر را به شکلی مشروط و محدود می پسندند. کتابها و فیلمهای زیادی در مخالفت با اعدام پدید آمده اند و تا کنون این کامیابی را داشته اند که اینک بیشتر کشورها این مجازات را "رسما" اجرا نمی کنند، اما اگر کسی مثلا در خیابان ترور شد یا با ضربه ی باتومی در خیابان جان داد، بحث دیگری است.

در جهان غرب 2 مطلب در چند روز اخیر بحث را دوباره داغ کرد. حدود 10 روز پیش سی امین سالگرد برداشتن کیفر مرگ در فرانسه بودو فرانسوا میتران/François Mitterand رییس جمهور سوسیالیست فرانسه با بروی کار آمدن به گفته ی خوذ وفا کرد و این قانون را برداشت. تا آن زمان دستگاه وحشت آور گیوتین مامور اجرای این حکم در فرانسه بود و آخرین حکم اجرا شده در دهه 70 بود. از این اعدام و چند اجرای دیگر با گیوتین گزارشهایی هستند که سر قطع شده تا حدود 30 ثانیه به خطاب کردن نام فرد واکنش نشان می داده !!

سحرگاه 21 سپتامبر 2011 یعنی 4 روز پیش در ایالت جورجیا ی آمریکا ، مرد سیاه پوست 42 ساله ای که 22 سال از عمرش را در زندان گذرانده و 20 سال پیش محکوم به اعدام شده بود ، با وجود اعتراضها و درخواستهای گسترده جهانی و پشتیبانهایی چون پاپ ، جیمی کارتر و اسقف توتو ، سرانجام با تزریق سم اعدام شد ، در حالیکه در باره ی اثبات جرمش تردیدهای بسیار مستدلی وجود داشت. Troy Davis

در دهه 50 میلادی دستگاه قضایی انگلستان در گزارشی به دست کم 50 مورد اعدام اشتباهی در تاریخ مدون قضایی اش اعتراف کرد !!!

موارد زیاد دیگری هستند که می توان آنها را آورد ، به عنوان تلنگری برای اندیشیدن.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳ مهر ،۱۳٩٠ - Farnud

هنر نزد ایرانیان است و بس ؟؟!!

همه می دانیم این سروده ی میهن پرستانه و یا به عبارتی  شوونیستی / Chauvinistic

درست نیست و تنها کاربردش دادن شور و انگیزه و غرور ملی برای تلاش بیشتر بوده ، و البته به بهای خوار شمردن ملل دیگر. اما متاسفانه در گروهی از مردم این توهم ایجاد شده که " ما ایرانی ها باهوشتر از دیگرانیم !" و یا "چون میزان تحصیلکرده های ایرانی در میان مهاجرین کشورهای مختلف در بیرون از کشور بیشتر است، پس ایرانیها با استعدادترند." چنین گفته های رایجی در تضاد عجیبی هستند با خودکم بینی های رایج در میان ایرانیان که البته همراه با درک و حس جالب انتقاد از خود ایرانیها آمیحته شده : انتقادهای بی رحمانه از فرهنگ و روحیات و ویژگی های ایرانی در میان خودشان کم نیست. در همین وبلاگ هم چند بار چنین بحث هایی پیش کشیده شده اند. گفتمان در باره ی ویژگی های مثبت و منفی قومی و فرهنگی به خودی خود مفید است اگر به ورطه ی تعصب -از هر سو- نیفتد و منطق در آن پاسداری شود. برای همه ی دست آوردها و کاستی های میان ایرانیان و یا از سوی آنها در دوره های مختلف تاریخ توجیهی منطقی هست و بررسی آنها مفید.  اما نگرشهای افراطی میهن پرستانه (که با میهن دوستی تفاوت بسیار دارد) و بعضا نژادپرستانه و یا از سوی دیگر دشمنی کور با خواستگاه خونی/ملی/فرهنگی مان ، کمکی به ما نخواهند کرد و تنها ما را از پیشرفت درست و منطقی باز می دارند. اینکه چیزهایی را بخواهیم در تاریخ جعل کنیم و مثلا اعلامیه ای را که ممکن بود نگاشته ی گاندی، مارتین لوتر کینگ یا نلسون ماندلا باشد به کورش و داریوش نسبت دهیم (یعنی دیدگاهی مدرن را به 2500 سال پیش نسبت دادن!!) و یا از آنسو هر چه بر سر ایرانی آمده را "حقش و شایسته اش" بدانیم چرا که "دروغگو و فریبکار همیشه مقصر" بوده، دردی از ما دوا نخواهد کرد. ای کاش می شد چون رایانه ای که دیگر موقتا کار نمی کند، فکر و ذهنیت خودمان را Reset کنیم و از نو به نیکی ها و بدی هایمان نگاه کنیم.  

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳٩٠ - Farnud

ارزش کناره گیری به هنگام

خوانندگان این وبلاگ دیده اند که چند باری از زمین سبز فوتبال و آنچه در کنارش می گذرد به عنوان آئینه ی تمام نمای زندگی در مقیاسی کوچکتر استفاده و از رخدادهایش چون مثالها و نمونه هایی برای بررسی پدیده های اجتماعی سود برده ام-یا دست کم این تلاش را کرده و هدفم چنین بوده- و همواره ما به ازای بیرونی فوتبال را در جامعه دیده ام. اما حرف امروزم چیست؟ و غرضم؟

دیروز یک مربی سرشناس فوتبال که از سوی کارشناسان چندی پیش به عنوان مربی برتر دهه ی یکم سده ی بیست و یکم برگزیده شد، در یک بازی عجیب سخت ترین شکست در طول نزدیک به 30 سال مربی گریش را دید و راستی تحقیر شد ، آن هم برابر رقیب دیرینش. اما دو مربی بزرگ در پایان با متانت همیشگی به هم دست داده و کاملن حرفه ای برخورد کردند. " آرسن ونگر " را می گویم ، که با نتیجه 2-8 به منچستر و " آلکس فرگوسن " بازی را وا گذار کرد. برای هوادارن آرسنال و خود ونگر - از جمله من- بسیار دردناک بود. فروش سه بازیکن اصلی و به نتیجه نرسیدن تلاش برای خریدهای خوب تا کنون و آسیب دیدگی 8 بازیکن تیم هیچ کدام نمی توانست توجیهی باشد برای چنین باختی. آنچه دیدنی بود این که پس از گل 2 یا 3 و دیدن ضعفهای دفاعی، آرسنال می توانست دفاع کند تا برای حفظ آبرو دیگر گلی نخورد اما آنها تا پایان حمله کردند و در نتیجه گل خوردند و حتا می توانستند تعداد دو رقمی گل دریافت کنند (بگذریم از پنالتی خراب شده ی آرسنال و یار اخراجیش-گویی زمین و زمان بر ضد آرسنال بود دیشب). این جنگندگی آن هم بی ابزار لازم با ارزش بود. بی دلیل نیست که تا پیرارسال ونگر تنها مربی بود که برابر فرگوسن بیلانی مثبت داشت.

اما همه افتخاراتی که "آرسن خان !" برای آرسنال به دست آورده به کنار ، به گمان من اینک گاه رفتن فرا رسیده و از ته دل آرزو می کنم که کناره گیری کند. او حتما خواهد ماند تا با خاطره ای بهتر از 2-8 این باشگاه را ترک کند اما ای کاش فوری می رفت و مسئولیت را به گردن می گرفت و می پذیرفت که با ابزار محدود تنها می توان مدتی محدود به نبرد دارندگان پول و قدرت رفت. مسئله این نیست که تنها زمانی برویم که مقصر هستیم بلکه بسیاری مواقع ما مسئول آنچه که پیش آمده هستیم ، آنچه که خراب شده را باید کسی گردن بگیرد. مانند مسولین ژاپنی که اگر در کازشان نارسایی باشد پوزش می خواهند و کناره می گیرند و حتا هنگام کمبودهای بزرگ گاهی خودکشی "هاراگیری" نیز می کنند! اما چند سال پیش آقای خرم ، وزیر وفت راه و ترابری پس از چند سقوط هواپیما محکم به صندلی چسبیده بود و می گفت، تحریم هستیم به من چه! هواپیمای بهتر گیر نمی آد و ...!چند سال پیش که جندین کودک بی گناه در چهرمحال بختیاری در آتش سوختند،خبر به مدیرکل بهداشت آمزش پرورش داده شد- دکتر غ. -می دانید در پاسخ به دعوت برای رفتن به حادثه چه گفت؟برای چی برم؟فایده نداره؛ اون طفلی ها که دیگه زنده نمی شن !! و آن زمان چقدر به خودم خندیدم(یا گریه؟!) که انتظار استعفایش را داشتم! نمی خواهم یک بازی فوتبال را با فجایع زندگی مقایسه کنم اما هر جا که عده ی زیادی ناراحت می شوند،باید فردی مسئولیت را پذیرفته و در اقدامی جبرانی کنار رود. آرسن ! از نظر من تو از بزرگترینهای تاریخ مربی گری هستی،بسیار دوستت دارم و برای همین دلم می خواهد که بروی،15 سال بس است،جای دیگری آغاز کن، به هنگام و به جا رفتن بسی با ارزش است و تحسین برانگیز.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳٩٠ - Farnud

نگاهی از زاویه ای دیگر به پدیده های "تن تن" و "هری پاتر"

شاید خیلی ها هیچ ارتباطی بین این دو مجموعه کتاب نبینند جز اینکه هر دو میان نوجوانان و در صد قابل توجهی از بزرگسالان محبوبیت جهانی فوق العاده ای دارند. اما برای من مورد اصلی مقایسه همین است. اینکه هر کدام از این دو سری کتاب بیشتر نزد چه کسانی و چرا چنین با شیفتگی خوانده می شوند؟

شاید تعداد کسانی که این دو شخصیت را بشناسند میلیاردی باشد. این دو با یک  و حتا دو نسل اختلاف پدید آمدند. در ایران تن تن و کاپیتان هادوک (با تلفظ درست آدوک بر وزن قاشق !) نسل من بودند. با این خبرنگار و دریانورد بلژیکی بزرگ شدیم. سالهای شیرین و بعضا تلخ کودکی و نوجوانی... اما 10 سالیست که هری پاتر محبوب نوجونان شده. دانش آموز جادوگری انگلیسی...اعتراف می کنم که کتابهای هری پاتر را نخوانده ام و تنها فیلمهایش را نصفه و نیمه دیدم. این آخری زا هم اصلا ندیدم. و جالب است که همزمان استیون اسپیلبرگ هم فیلم کارتونی تن تن را ساخته و انها تقریبا همزمان روی پرده آمده اند. اما من از کدام جنبه می خواستم مقایسه کنم؟ ممکن اسن خیلیها با من مخالف باشند اما یک تفاوت عمده ی این دو مجموعه اینست : تن تن را یک مرد نوشته با دیدگاهی کاملا مردانه و بیشتر برای پسرها. زنها در کتابهای هرژه (تلفظ درست ارژه) تقریبا جایگاهی ندارند جز یک خواننده ی اپرای بد آوا که همه از او گریزانند! می توان گفت که دیدگاه هرژه تا حدی ضدزن است. پسرها بیشتر کتابهایش را دوست دارند اما دخترهای بسیار زیادی هم از هوادارنش هستند. اما نگاه کنید به ماجراها و نحوه ی پرداخت داستانهایش، کاملا مردانه. لازم نبود آدم بداند که نویسنده مرد است، کاملا آشکار است...و درست بر عکس در مورد خانم رولیندز نویسنده پاتر. پیش از اینکه فیلمهایش را ببینم، هرچه هوادار کتابش را می شناختم زن بود! فیلم را که در جمع مختلط دیدیم، جالب بود که همه خانمها شیفته و مبهوت شده و مردها - از جمله من- تا حدی حوصله شان سر رفته بود! می دانم که میلیونها مرد و پسر در جهان هوادار هری پاتر هستند اما می خواهم به این جنبه اشاره کنم که این کتاب در ظاهر در باره ی یک پسر است اما کتابی است کاملا زنانه ! به این معنی که جزئیات فوق العاده ی آن و نحوه ی پرداخت این چنینی تنها از یک زن بر می آمده. اصلا جادوگری بیشتر پدیده ایست زنانه ! اینها را اصلا با داوری منفی نمی گویم بلکه برای من حالت کشفی تدریجی داشت و سرانجام درک کردم چرا شیفتگی زنان چنین بیشتر است- درست مثل فیلمهای عشقی-رمانتیک که خانمها بیشتر دوست دارند: پرداخت دقیق به روابط میان آدمها و عشق و نفرت آنها و جزئیات تمام نشدنی در یک مدرسه ی جادوگری که همه چیز ممکن است و حس کنجکاوی را - البته بیشتر در کروموزوم ایکس !! - تا بی نهایت تحریک می کند.

به هر حال هر دو پدیده های ویژه ای هستند و نیازمند نگاهی حرفه ای - هنری و نه فقط از جنبه ی سرگرمی.

هم اکنون چند کارتونیست ایرانی تبار در فرانسه رو به مجموعه های دنباله دار کارتونی آورده و در این راه کامیاب نشان داده اند. امیدوارم همچون سینمای ایران به شهرت جهانی رسیده و سنت این هنر را در ایران بوجود آورند.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳٩٠ - Farnud

تراژدی در نروژ

روز 22 ژوئیه 2011 خونین ترین روز سده ی بیست و یکم در نروژ بود، کشوری آنچنان آرام که 100 سال است جایزه ی صلح نوبل را می دهد و چندین دهه است که نمونه ی Tolerance در جامعه ، رفاه و آرامش و پذیرش دیگران بوده است. این وضعیت تا میزان زیادی (همچون سوئد و فنلاند) مدیون سالهای بسیار (بیش از 70 سال) برتری حزب چپگرای سوسیال دموکرات در انتخابات آزاد بوده است.

حمام خون این روز - که از زمان جنگ دوم جهانی و اشغال کشور توسط آلمان نازی دربیش از 70 سال پیش در نروژ بی سابقه بوده- بر خلاف کشتارهای بی هدف بیماران روانی خطرناک (Amok) که تقریبا هر سال در آمریکا و گاهی در دیگر کشورها رخ می دهند و در آنها هدف هر کسی در مثلا مدرسه یا دانشگاه و حتا مهد کودک می تواند باشد ، انگیزه ی نژادپرستانه داشته و جوانان سوسیالیست -هواداران حزب حاکم- که بسیاری از آنها خارجی تبار بودند- قربانی حساب شده و هدفمند قاتلی بودند که خود را شهسوار جنگ صلیبی می دانست و مامور حفظ جامعه ی غربی کشورش از "خطر" مهاجرین !! باید پرسید که آیا او برای جامعه اش خطر محسوب می شده یا جوانان مهاجر ؟!! پس از 70 سال یک بار دیگر نازی ها و این بار یک نازی نروژی قتل عام در این کشور آرام به راه انداخته است.ناتوانی پلیس در این ماجرا نیز بسیار دردناک بود.جوانانی مترقی و انسان دوست، قربانی این جنایت غیر قابل باور و نا آمادگی پلیس در رویارویی با چنین بحرانی بودند.

این 11 سپتامبر نروژ بود. به نسبت جمعیت دقیقا با 11 سپتامبر آمریکا قابل مقایسه ، و هر دو واقعه نتیجه ی نفرت کور و بیمارگونه از ناشناخته ، غریبه و "دیگری" بودند ، آمیخته با ترس های غیر منطقی از تغییر...

این رخدادها نشان می دهند که نپذیرفتن دیگری ، آنگونه که هست Intolerance- می تواند تا چه میزان تکان دهنده ای خطرناک باشد. پیشداوری ها - ریشه هایش هر چه که باشند- و دامن زدن به ترس از بیگانه جامعه را به مرز خطرناکترین فاجعه ها خواهد برد.

جامعه ی ما نیز سرشار از Intolerance در حیطه های مختلف است و آماده ی به کار بردن خشونت. این رخداد نمونه ی تکان دهنده ای بود از  اینکه پیشرفته ترین جوامع نیز در برابر دیوانگی فردی و گروهی می توانند بی دفاع باشند و جهان با افزایش ترور ها و کشتار هر بیشتر و بی هدف قربانیانی که حتا جانی آدمکش آنها را نمی شناخته اند،به جایی نا امن تر از مثلا 40 سال پیش تبدیل شده است ، هرچند که این نگرش بسیار غم انگیز است.

هنگامی که در سال 1994 در کشور آفریقایی روآندا چند صد هزار نفر قربانی نسل کشی بی دلیل و بی اعتنایی و واکنش نشان ندادن جامعه جهانی شدند ، برای بسیاری از  کارشناسان حقوق بشر مسلم بود که غرب دیر یا زود بهای این سکوت ها و بی اعتایی ها را غیر مستقیم خواهد پرداخت. نسل کشی ها و رژیمهای جنایتکار مردم کشورهای جهان سوم را به کشورهای پولدار سوق داده (البته این تنها یکی از دلایل مهاجرت است) و پس از مدتی ، اگرچه کشورهای پولدار به خارجیها نیاز هم دارند، بحث برخورد با مهاجرت بالا می گیرد و منجر به درگیری ها و برخوردها می شود.

قصدم ساده نگری و پاسخ گویی ساده به مسائل پیچیده نیست و تنها به جنبه ای از این فاجعه ی غم انگ

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳ امرداد ،۱۳٩٠ - Farnud

در آرزوی فراموشی / به بهانه دیدن فیلم Unknown

فیلم Unknown که در برخی کشورها با عنوان Unknown Identity  به روی پرده رفت - ساخته ی کارگردان جوان اسپانیایی / کاتالان Jaume Collet-Serra  که این فیلم هالیوودی را در خیابانهای برلین ساخته - فیلمی است خوش ساخت و جذاب در ژانر تعلیق/ تریلر روانی و بسیار یادآور آلفرد هیچکاک. اما قصد من پرداخت به فیلم نیست. تم اصلی فیلم فراموشی ناگهانی است که همجون در بسیاری از فیلمهای دیگر این ژانر به فرمی جالب تماشاگر را با خود کشانده است.  شاید همه ی ما بارها آرزوی فراموشی را داشته ایم. اینکه دست کم موقتا از یاد ببریم هر آنچه ما را آشفته می سازد و هر چه یادآوریش ناخوشایند یا تحملش از توان ما بیرون است. گاه فکر می کنم که آیا روزی آدمی خواهد توانست کلیدی را در مغزش جاسازی کند تا به کمک آن بتواند خاطرات را خاموش و روشن کند؟!

جالب اینست که در همه ی این فیلمها قهرمان دچار فراموشی داستان از این رخداد رنج می برد و با تلاشی خستگی ناپذیر به دنبال به یاد آوردن است و در بیشتر این موارد سرانجام که با یاد می آورد با حقایق هولناکی روبرو می شود !

حافظه چون آگاهی از نظر دیگران در باره ی ماست : می خواهیم بدانیم ، اما این دانستن آرامش را از ما می گیرد ! در بیشتر افراد کهنسال دچار زوال عقل (دمانس=آلزهایمر=آلتسهایمر) همیشه می توان لبخندی همراه آرامش ناشی از فراموشی را دید !  البته برخی نیز بسیار بد اخلاقند که معمولا چیزهای بیشتر و پراکنده ای را به یاد دارند و چون نمی توانند این موزائیکهای حافظه خود را به درستی کنار یکدیگر بگذارند، بیشتر عصبی و نگران هستند.

و آخرین نکته اینکه.....چی می خواستم بنویسم ؟!!...انگار فراموش کردم !

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳٩٠ - Farnud